خرید بک لینک
صبح بیدار شدم و برای امین تخم مرغ درست کردم . امین که رفت سرکار به تمیزکاری گذشت. ناهار داشتیم. خودم مرغ داشتم و امین هم از دیشب جوجه کباب داشت و کوکو. امین حدود ساعت 3 اومد و ناهار خورد و خوابیدیم. بیدار شدیم و کم کم حاضر شدیم بریم هیئت. یه پرچم هم امین خریده بود که زدیم دم تراس. این بار پیاده رفتیم هیئت. توی راه پیراشکی خریدیم و خوردیم. بعد از هیئت هم باز پیاده اومدیم خونه شام خوردیم و خوابیدیم . زن دوست امین این بار هم تحویلم نگرفت که برام مهم نیست ... از طرفی امین حالش گرفته بود چون دوستش گفته بود داره میره کربلا و کاروانشون جا داره ولی امین زمان پاسپورتش ت

برچسب: نویسنده: ابوالفضل میرزاده تاريخ: يکشنبه 18 مهر 1395 ساعت: 19:04

7 مهر قرار بود عصری مامانم بیاد خونه مون. منم شروع کردم به خونه تمیز کردن. جارو کردم، همه جا رو تی کشیدم و دستمال، حتی زیر کابینتا رو حسابی تمیز کردم. گاز رو تمیز کردم و دسشویی رو شستم، چوب لباسی رو مرتب کردم و لباسای اضافی رو برداشتم و ناهار هم سرپایی خوردم چون میل نداشتم. مامانم بعد از اذان مغرب رسید. یکم حرف زدیم. من مایه ی لوبیاپلو رو درست کردم، مامان نماز خوند و به حرف زدن گذشت تا امین اومد. امین خیلی خسته بود . شام خوردیم و من زنگ زدم با خواهر امین حرف زدم. آخه دیروزش برام شیرینی فرستاده بود و با برادرش رفته بودن مشهد، هم می خواستم برای شیرینی ها تشکر

برچسب: تابلت 7 انش,تاب 7,تابلت 7 بوصة,تانهال 7,تاب 7 سامسونج,تابلت 7 بوصة سامسونج,تابلت 7 انش سامسونج,تالا 7,تابلت 7 سامسونج,تاب 7 لينوفو, نویسنده: ابوالفضل میرزاده تاريخ: شنبه 10 مهر 1395 ساعت: 12:59

صبح ساعت 8 بیدار شدم که آماده شم برم استخر. امین گفت بلند شدی برام صبحانه درست کنی؟ گفتم نه . میخوام برم استخر. پرروام نه؟ گفت فکر کردم بعد این همه مدت بلند شدی برام صبحانه بزاری . گفتم می دونی چی جالبه؟ این که یه چیزی که بر وفق مرادت نیست فوری اعتراض می کنی . گفت فوری؟ دو ماهه ازدواج کردیم ، مجموعا ده بار بلند نشدی برام صبحانه بزاری . راست می گفت. من توی صبح بیدار شدن به شدت تنبلم. ینی این شکلیم که اگر 8 صبح بیدار شم، دیگه خوابم نمی بره و بعد عصر وقت نمیشه بخوابم و بداخلاق می شم. اینه که سعی می کنم صبح ها بخوابم . خونه ی مامان که بودم، عصرا کاری نداشتم و میخواب

برچسب: نویسنده: ابوالفضل میرزاده تاريخ: چهارشنبه 7 مهر 1395 ساعت: 21:23

صبح ساعت هفت بیدار شدم. خونه شلوغ پلوغ، مادربزرگه و داداش کوچیکه خواب، من مضطرب. هی گفتم بابا پاشید مرتب کنید. مگه گوش می دادن؟ مادربزرگه فقط اتاق مامان رو که مرتب بود می دید می گفت اینجا که خیلی مرتبه :) منم حرص میخوردم بابا پاشو صبحانه بخور ! بدتر از اون داداش کوچیکه بود که قرار بود هشت و نیم بره دنبال بابا، باید حموم می رفت و صبحانه می خورد. بابا هم ساعت هشت زنگ زد که من رسیدم آزادی . داداش کوچیکه می خواست بره دنبال بابا آزادی، ببردش محضر که برگه های رضایت نامه رو امضا کنه و دوباره برش گردونه آزادی (بابا نمی خواست موقع عقد چون خانواده ی مامان توی محضرن

برچسب: نویسنده: ابوالفضل میرزاده تاريخ: شنبه 3 مهر 1395 ساعت: 14:23

صبح امین می خواست ببره ماشین رو تعمیرگاه و باید ساعت 8 اونجا می بود. منم ساعت 7 بیدار شدم و براش صبحانه اماده کردم. چی؟ نون سنگک، شیرنسکافه و شکلات صبحانه. صبحانه رو که خورد فرستادمش سرکار و خودم خوابیدم. بیدار شدم، صبحانه خوردم، کم کم شروع کردم به کارا رو انجام دادن. شبکه ی نمایش هم یه فیلم نشون داد به اسم پدر خوب. آدام سندلر بازی میکرد و یه بچه ی بانمک تو فیلم بود که بخاطرش نشستم فیلم رو دیدم. وسط اون همه کار، فیلم دیدنم کم بود :) کلی وسیله بود که هنوز باز نشده بود و همه رو جمع و جور کردم . از اتاق می رفتم تو آشپزخونه و هی وسیله ها رو جابجا می کردم. وسایل خودم

برچسب: نویسنده: ابوالفضل میرزاده تاريخ: شنبه 3 مهر 1395 ساعت: 14:23

الان اومدم صفحه ی وبلاگ رو باز کردم دیدم ای وای ! دو هفته است که ننوشتم. البته این روزها، دچار روزمرگی هم بودم ... من تو خونه ی مامان اینا که بودم، تلویزیون نگاه نمی کردم . به چند دلیل. یکی این که از سریالای ترکیه ای کشدار که مامانم می بینه ، بدم میاد، دوم این که داداش بزرگه، یه ثانیه که پیام بازرگانی می شه از کانال یک می ره صد، دوباره میاد پایین می ره کانال یک. منم اعصاب ندارم هی کانال عوض شه. مثلن با دیدن سه ثانیه فیلم به تو چی میرسه؟ دیگه بیخیالش شده بودم و تو اتاقم سریال می دیدم. اما از وقتی اومدم خونه ی خودمون، یه مشکلی پیش اومده. لپ تاپ امین، زیرنویس سر

برچسب: نویسنده: ابوالفضل میرزاده تاريخ: شنبه 3 مهر 1395 ساعت: 14:23

آدم وقتی توی یه شرایطی هست، شاید به عمق فاجعه پی نبره، ولی وقتی از اون شرایط اومد بیرون، بگه ینی این من بودم که این شرایط رو تحمل می کردم؟ مثل کسی که زندانه و تحمل می کنه ولی وقتی اومد بیرون حاضر نیست یک ثانیه به اون جا برگرده ... این رو یه گوشه ی ذهنتون داشته باشید تا بقیه شو بگم. یه زمانی بود که من با باران، دوست صمیمی بودیم. رفیق گرمابه و گلستان. در حدی که من شب پیشش می موندم و اونم وقتی که سوسک می دید، زنگ می زد که من برم براش بکٌشم . خیلی هم با همدیگه اوکی بودیم ... تا این که من با امین اوکی شدیم و تصمیم گرفتیم باهاش رفت و آمد نکنیم به چند دلیل. یکی این که به

برچسب: 28 شهریور 95, نویسنده: ابوالفضل میرزاده تاريخ: شنبه 3 مهر 1395 ساعت: 14:23

امروز دخمل خوبی بودم و رفتم استخر . دو هفته می شد که نرفته بودم. چهارشنبه ی دو هفته ی پیش که رفتم، استادم نیومده بود و برای همین، خودم شنا کردم. شنبه و دوشنبه هم که رفته بودم مشهد، بعدش هم که عذرشرعی ! داشتم نشد برم استخر. امروز بعد از حدود دو هفته رفتم، که کلن اولش حتی می ترسیدم روی آب بخوابم . کم کم که بدنم با آب آشنا شد، بهتر شدم. پای کرال سینه رو تمرین کردم و یکم هم شیرجه تو عمیق که هنوز خیلی بلد نیستم. به سلامتی و میمنت، آسانسورمون هم خراب شده و باید شصت تا پله رو بالا پایین کنیم هربار ... حالا به صاحبخونه زنگ زدیم که هماهنگ کنه یکی رو بفرسته بیاد درستش کنه

برچسب: نویسنده: ابوالفضل میرزاده تاريخ: شنبه 3 مهر 1395 ساعت: 14:23

خب شهریورجان هم تموم شد و پاییز قشنگ اومد . من عاشق پاییز و زمستونم. من موجود خفاش منشی ام :) یعنی توی شب حس و حالم برای کارا بیشتره. تازه وقتی شب میشه، انگار وقت فعالیت کردن منه. میتونید تصور کنید که وقتی تازه ساعت 6 شب میشه، چه حس خوبی دارم . خلاصه این که این روزا حس و حال خوبی دارم ... اما ... این مدت چه طوری گذشت؟ 29 شهریور - صبح که بعد از دو هفته رفتم استخر . کلن شنا یادم رفته بود ولی کم کم بهتر شدم . عصر هم وقت لیزر داشتم و حاضر شدم و از خونه زدم بیرون، با ماشین برقی رفتم سمت متروی شهدا، که بهم زنگ زدن. از مرکز لیزر بود که گفت مشکل برق داریم و نمیشه امروز بیاین.

برچسب: نویسنده: ابوالفضل میرزاده تاريخ: شنبه 3 مهر 1395 ساعت: 14:23

ادامه ی 1 مهر پنجشنبه امین سرکار بود. برادرش هم بچه اش رو آورده بود سرکار، باید اونم سرگرم میکرد. بعد بهم زنگ زد که تو ناهارتو بخور، برای ما بار رسیده باید بریم انبار. دیگه من ناهار خوردم و یکم ولو شدم و کم کم کارامو میکردم. یکم قارچ و گوجه درست کردم برای غذای امین. امین اومد و ناهار خورد. همزمان داشتیم فیلم میدیدیم و امین هم دراز کشیده بعد ناهار. یکم گذشت گفتم پاشو دوش بگیر بریم خونه ی دایی دیر نشه. اول خودم رفتم دوش گرفتم و حاضر شدم و امین هم تا دوش بگیره حاضر بشه، ساعت 6 از خونه اومدیم بیرون. قرار بود بریم دنبال مامان اینا. چون داداش کوچیکه کار داشت و ممکن

برچسب: نویسنده: ابوالفضل میرزاده تاريخ: شنبه 3 مهر 1395 ساعت: 14:23

صفحه بندی